سرکارم - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:00
سرکارمبه یادتم دلم میخواست وقتی از سرکار میرم خونه خونه تو رو ببینمو خونه خونه ی خودمون بوداما خب نیستاما خب دورم نیست....روزی تو در باز میکنی...
جان جهان - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:00
و امروز جمعه . اخرین روز بهارچه روز سنگینی بودندیدمتامروز کاش میشد بیام ببینمت.من میدونم ...میدونم...و تو بدون خیلی دوستت دارم...امروز همش به یاد تو گذشتولی باید کار کنم میدونی باید کار کنم تا بتونم سر بلند باشم پیش خودم و توواسه همین همه ش دنبال کارام بودم.دوستت دارم عزیزترینمتو این هفته میام دیدنت...
نشد... - تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:00
نشد دیگه...همین...پایان .2 روز مونده به سربازی. میدونم نمیخونی...میدونم نمیای... من همه کاری کردم..نشد...من به خاطر کی میرم؟ نیسی اما دیگه...هم...نمیدونم...باید زنده بمونم...میدونم دیگه زندگی هیشوق مث قدیم نمیشه اما ...بگذریمنشدخدافظ
از کجا شروع شد؟ - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:32
همه چیز توی یک اتفاق یا شاید بهتر توی یک دیدار اتفاقی وسط خیابون شروع شد...وقتی که من روی کاپوت ماشینم نشسته بودم و شخصی سلامم کرد...❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
راستش من ميترسم - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:32
جانان من ؛ عشقت من از هرچيزي ميترسونه ، از فكر به روزي ك از من دور شي و يا نحسي چيزي بينمونو بگيره ميترسم . هرچه طعم اين روز هام شيرينتر ميشه ترسم از ديروز بيشتر ميشه ،مريضي عجيبي نيست ؟! بگذريم
منم می ترسم... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:32
بهار عزیزم...منم خیلی می ترسم...بهار عزیزم..زیباترین موجود هستی من...خدای من...قدیس و صنمای من...ترس ، ترس از دست دادنت...ترس اینکه روزی دیگه نخوای من تورو بپرستم...ترس اینکه باد های گرگ صفتی که توی ش
آخرین جمعه ی بهمن... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 22:32
امروز که تو بیدار شدی : روز شروع شد و با اولین غم و درد امروزت هوای زندگیم ابری شد... امروز که تو بیمار بودی سراسر بدنم تیر کشید و نگران و دپرست بودم...دلم می خواست باشم که پتویی شم برات گرم و نرم...د